یک روز با هم
دیروز 3تایی رفتیم دوره خانم ها.خیلی کیف داد البته دو تاییتون منو خجالت زده کردن از آرومیتون.و ما خسته برگشتیم خونه و شما گرسنه بودین چون یادم رفت شیر خشکتون رو ببرم و چون کلی از شیر من رو خوردین و کم بود لج کردین.وقتی آوردمتون خونه کلی شیر خوردین و خوابیدین و من رفتم آموزشگاه.حوالی 9 شب،بابا میثم از کارخونه اومد و چون شب هم کردخیل جلسه داشتیم اومدیم دنبالتون.بمیرم خواب بودین که بیدارتون کردم.دلم نمی یومد ولی اگه شماهارو نمی بردم خانواده بابا پوستمو می کندن.
و شب هنگام 4تایی با توانی که دیگر نمانده بود راهی منزل شدیم و فقط تونستم بیافتم تو رختخواب.محمد پسری بیدار بود و مامانی دیگه نایی نداشت چون از صبح که بیدار شده بودین و با هم پی پی کردین شستمتون و آزاد گذاشتم و همین طور خوابتون برد.البته طهورا خانم یه 2ساعتی بازی کرد بعد بردمتون حموم و خوابوندمتون قبل دوره.دیگه توان کاری رو نداشتم.بابایی با خستگیش بهم گفت که بخوابم و خودش گهواره محمد رو تاب می داد.بمیرم واسه فداکاریش.خداییش خیلی خسته است.فشار کاری و مسئولیتشم زیاده.دوست داریم بابایی.بوس از طرف 3 تاییمون.ولی مال من یکی بیشتر.





یک روز با هم
